Saturday, May 25, 2013
az (66).jpg
  • Articles reflect only the opinion of the authors.
  • Sürgündə Güney Azərbaycan (İran) Qələm Əncüməninin sitəsi yalnız Beynəlxalq Qələm Əncüməninin (PEN) mənşuru və İnsan Haqları Bəyannaməsinin çərçivəsində olan yazıları nəşr edir. Bu sitə önceden ayrı yerlərdə nəşr olunmuş yazıları təkcə Əncümənin Dəbirlər Heyəti lazım gördükdə yenidən nəşr edir
  • وبگاه انجمن قلم آذربایجان جنوبی (ایران) در تبعید تنها نوشته‌هایی را که اصول منشور انجمن قلم جهانی و ‏اعلامیه جهانی حقوق بشر را رعایت می‌کنند منتشر می‌کند. این وبگاه از بازنشر مطالبی که پیشتر در ‏رسانه‌های دیگر منتشر شده‌اند، معذور است، مگر با صلاحدید هیأت دبیران انجمن
Joomla Templates and Joomla Extensions by JoomlaVision.Com
E-Newsletters


آنا دیلی گونو 2012

International News

PEN International
Promoting Literature, Defending Freedom of Expression

بخشی از کتاب خاطرات استاد فرزانه -2 / صدیقه عدالتی

خاطره هایی از مدرسه

 

 

 

 


در سالهایی که دورۀ متوسطه را می گذراندیم و قبل از آن، در مدرسه علاوه بر مدیران و معلمان آذربایجانی، بعضی وقتها معلمان و مدیران فارس زبان هم بودند. وجود این معلمان و مدیران فارس هیچ وقت و برای هیچ کسی مسئله ساز نبود. شاید اینها موقع استخدام مجبور شده بودند که به آذربایجان بیایند. عده ای از اینها سرشان در کار خودشان بود و هیچ وقت کاری با ما و هویت ما نداشتند. ولی بعضی ار آنها به تمام معنی دماغشان سربالا بودند و هارت و پورت فراوان داشتند. اینها همه را مسخره می کردند و سعی داشتند که سیستم شوونیستی را که از تهران آورده بودند، در اینجا پیاده کنند. آذربایجانی ها با اولین گروه با احترام رفتار می کردند ولی سر به سر گروه دوم می گذاشتند و هر جا که لازم بود جوابشان را می دادند. خوب یادم است که یک روز، تمام بچه های مدرسه اعم از دختر و پسر را بخاطر جشنی برای رژه رفتن به سرباز خانۀ تبریز برده بودند. رژه قرار بود ساعت چهار شروع شود ولی به بچه ها که از ساعت دوازده در آنجا بودند، اجازۀ تکان خوردن نمی دادند. بسیاری از بچه ها شدیداً تشنه بودند و بسیاری دیگر احتیاج به رفع حاجت داشتند. ولی در میدان نه اثری از آب بود و نه از توالت. بالاخره بچه ها به معلم ورزششان متوسل شدند. او هم بعداز مدتی چپ و راست دویدن و بعد از صحبت با این سروان و آن سرهنگ، آنها را متقاعد کرد که بچه ها پنج تایی پنج تایی بروند و آب بخورند. اولین پنج نفر آمادۀ رفتن بودند که یکی از مسئولین تربیت بدنی بنام آقای شایسته فریاد زد: "با شمام! کجا می روید؟ کی بشما اجازه داد از صف خارج بشین؟ " آنهایی که برای آب خوردن رفته بودند، برگشتند و گفتند: " اجازه گرفتیم و برای آب خوردن رفتیم."  آقای شایسته گفت: " فکرکردید اینجا خونۀ خاله  است؟ اینجا سربازخونه ست. اگه از تشنگی هم بمیرید حق ندارید از جاتون تکان بخورید." یکی از بچه ها جلوی او در آمد: " آقای شایسته! درسته که اینجا سرباز خونه است ولی ما که هنوز سرباز نیستیم. شما خودتان چند ساعت می توانید جلو آفتاب تشنه بمانید؟ " آقای شایسته از زیرعینک سیاهش نگاهی به آن بچه انداخته، اخمهایش را تو هم کرد و داد زد: " فضولی موقوف! بجای خود. " به محض اینکه این حرف از دهن آقای شایسته بیرون آمد، یکی از ته صف فریاد زد: " عمو سخت نگیر! " بعد از آن شلیک خندۀ سه هزار بچه آقای شایسته را از رو برد. او دمش را گذاشت روی کولش و از آنجا دور شد.

یکی از بچه هایی که پیش من ایستاده بود با کنایه گفت: " دم سگ غریب باید کجا باشد؟ "

اون یکی جواب داد: " بین دو پایش! "

سومی اضافه کرد: " پس چرا پیش ما علم است؟ "

چهارمی جواب داد: " آخه تبریز غریب نواز است! "

هیچ کدام از آنها را نمی شناختم، ولی صحبتهای آنها خیلی به من چسبید، و خوشم آمد...

شب وقتی ماجراهای سربازخانه از جمله صحتبهای بچه ها را در خانه تعریف کردم، پدرم لبخندی زد و چنان که گویی از کار بچه ها خیلی خشنود شده باشد، این شعر را خواند:

آخ بو اوشاقلار نئجه بد ذات دیلار        لاپ دییه سن جین کیمی بیر ذات دیلار

(آخ كه اين بچه ها چقدر شيطان هستند   گوييا با اجنه همذاتند)

سالها بعد از این ماجرا در بهار سال 1326 شمسی من برای دومین بار با آقای شایسته  روبرو شدم. روزهای سیاه آذربایجان بود1. چوبهای دار هنوز در میدان شهر منتظر قربانی های جدید بودند. از همه جا بوی مرگ می آمد. فاتحانی که وارد آذربایجان خونین شده بودند، مشغول پرکردن چمدانهای پولشان بودند. شاه برای دیدن خونهای ناحقی که در آذربایجان ریخته بود، می خواست به آذربایجان بیاید. در آن زمان من در کتابخانۀ تربیت تبریز کار می کردم. آنزمان نیز کتابخانه مثل الان به دانشسرا چسبیده بود. قرار بود که مردم برای ابراز احساسات شاهدوستانه و میهن پرستانه!! در میدان دانشسرا جمع شوند. از یک هفته قبل، میدان را برای تجمع آماده می کردند. روز قبل از برپائی تجمع، بعد از ظهر موقع برگشتن از سر کار مشاهده کردم که در سالن همیشه آرام کتابخانه، سر و صدا و همهمۀ فراوانی هست. یکی از آنها که سر و صدای فراوان به راه انداخته بود خادم پیر کتابخانه و دیگری آقای شایسته بود. هر دو طرف کنترلشان را از دست داده و هر چه که از دهنشان در می آمد به هم تحویل می دادند. من اول سعی کردم خادم را آرام کنم. وقتی او قدری آرام گرفت علت سر و صدا را از او پرسیدم. گفت: " این آدم امروز من را از کار و بارم بازداشته و می گوید باید همه جای کتابخانه را بازرسی کنم. او این بازرسی را از حیاط کتابخانه شروع کرده، پشت قفسه ها، انباری و جایی که میز و صندلیهای کهنه را می چینیم، نگاه کرده و برای بازرسی روی شیروانی می گوید که باید نردبان بیاوری. می گویم که نردبان از کجا بیاورم؟ می گوید اگر نردبان نیاری، خودت را نردبان می کنم و از تو بالا میروم. " آقای شایسته که از عصبانیت دهنش کف کرده بود، بعد از شنیدن صحبتهای من با خادم کتابخانه رو کرد به من و گفت:

- آقا شما مسئول اینجا هستید؟

- تقریباً.

- آقا این فرد کیه که اینجا کاشته اید؟ این اصلاً زبان حالیش نمی شه.

- نه، او زبان شما را حالی نمی شه. نباید هم حالیش بشه. شما مگه ساعت کار اینجا را نمی دونید؟ آمدید و مزاحم استراحت پیرمرد شدید. حالا هم بیخودی دور بر می دارید.

آقای شایسته تا آنجا که می توانست بلند داد زد: " من دور برمی دارم؟ حالا بهتون نشان خواهم داد. "

بعد از آن او دمش را روی كولش گذاشته و از آنجا دور شد. من از پشت سر به او نگاه کردم و یاد حرفهایی که بچه ها سالها قبل در سرباز خانه در بارۀ او گفته بودند، افتادم.

اینجا می خواهم به موضوعی اشاره کنم که برای خودم اتفاق افتاده است. در سال 1319 شمسی من باید امتحان کلاس نهم را می دادم. در این سالها امتحان کلاس نهم رسمی گرفته می شد. امتحانها تحت نظارت رئیس امتحانات که از تهران فرستاده می شد، انجام می گرفت. اکثر مواقع سئوالات امتحانها هم از تهران فرستاده می شد. در آن سال برای برگزاری امتحانهای کلاس نهم، سه مسجد جمعه (مسجد جامع)، مسجد «سوتونسوز» (مسجد بی ستون) و مسجد «پله کانلی» (مسجد پله دار) را در نظر گرفته و در این مساجد نیمکت چیده بودند. ناظران امتحانها معمولاً از بین معلمان مدارس دولتی انتخاب می شدند. چند تن از معلمها فارس زبان بودند. از این معلمین فارس زبان، سه نفرشان یعنی معلم ادبیات آقای گرکانی، معلم نقاشی آقای شهابی و سرپرست دانشسرا آقای عدیلی، برای نظارت در مسجد «پله کانلی» انتخاب شده بودند. من هم باید در این مسجد امتحان می دادم. قبل از اینکه بچه ها وارد جلسه شوند، ناظرها صف کشیده و جلوی در ایستاده بودند. رئیس امتحانات این سه نفر را انتخاب کرده بود که شاگردها را قبل از ورود به جلسه کنترل کنند. دو تا از آنها یعنی آقایان شهابی و گرکانی خیلی عادی و با احترام بچه ها را با عکسی که روی جواز امتحانشان چسبانده شده بود، کنترل می کردند. نگاهی به قلم، مرکب و کاغذ آنها انداخته و آنها را به جلسۀ امتحان راه می دادند. اما آقای عدیلی که در آستانۀ مسجد ایستاده بود، هیچکس را به این آسانی به جلسه راه نمی داد. او به شاگردها از سر تا پا نگاهی انداخته و مثل یک زندانی تمامی جیبها و لباسهای آنها را گشته و حتی کفش بعضی ها را هم کنترل می کرد. بعد از این تجسس اهانت آمیز بچه ها وارد جلسه شده و به جای خود نشستند. ناظرها هم هر کدام در قسمتی که مسئولش بودند جا گرفتند. اما نمایش آقای عدیلی هنوز تمام نشده بود. او بالای  یک صندلی رفته و با صدای بلند مقررات امتحانی را که با خط درشت نوشته شده و در حیاط مسجد آویزان بود، خوانده و مرتب تکرار می کرد که کسی اجازۀ نگاه کردن به پشت سر و جلو و پهلوی خود را ندارد و اگر کسی خطایی بکند، ائله میکنم و بئله می کنم. این کار او با خنده های مسخره آمیز ناظرین دیگر و بچه ها همراه شده بود. سوالها داده شد و بچه ها سر به پایین مشغول نوشتن جوابها شدند. ناظرها هم هر کدام در قسمت خود ایستاده بودند. آقای عدیلی هنوز آرام نگرفته بود. او به چپ و راست می رفت، این ور و آن ور را نگاه کرده و گاهی ایستاده و با دقت کسی را ورانداز می کرد. من مشغول نوشتن بودم و زیر چشمی او را نگاه می کردم. هم حرصم می گرفت و هم مثل اینکه یک فیلم کمدی را دیده ام، خنده ام می گرفت. آنهایی که امتحانشان را تمام کرده بودند، به امر آقای عدیلی باید بدون نگاه کردن به چپ و راست ورقه را به محلی که او نشان می داد، می گذاشتند. من هم به سوالها جواب داده و برای دادن ورقه به پا خاستم. هنگام بپا خاستن کاسکتم سر خورد و به زمین افتاد و بعد هم سر خورده و به زیر نیمکت روبرویی رفت. پسری که روی این نیمکت نشسته بود، خواست که کاسکت را بردارد و به من بدهد. من چون نمی خواستم که او از جایش بلند شود، دستم را دراز کردم که کاسکت را از او بگیرم. هنوز دستم به کاسکت نرسیده بود که داد آقای عدیلی بلند شد که: "شما همانجا باش! " و به طرف من حمله کرد که:

- شما اونجا چه کار داشتید؟

- کاری نداشتم. میخواستم کلاهم را بردارم.

- کلاه شما اونجا چکار می کرد؟

- خوب افتاده بود دیگه.

- افتاده بود یا خودتان عمداً انداخته بودید؟

- انداختم که چی؟

- حالا معلوم خواهد شد که چی؟

او در حالی که این حرفها را می گفت شروع کرد به گشتن جیبهای کت و بعد شلوار من. خیلی عصبانی شده بودم. حتی فراموش کرده بودم که در جلسۀ امتحان هستم. آقای عدیلی که توی جیب شلوارم دستش به چیزی خورده بود، برای اینکه بفهمد آن چیست از دست دیگرش هم کمک گرفت. من خودم را عقب کشیدم و یک دفعه ناخواسته از دهنم در رفته و گفتم:

- اونجا عوض تقلب چیز دیگه ای گیرتان می یاد.

او یکه خورده دستش را بیرون کشیده و فریاد زد:

- چی گفتی؟

- گفتم ...

از پشت سر یک دست قوی جلوی دهنم را گرفته و مانع صحبت کردنم شد. برگشتم و نگاه کردم. معلم نقاشی آقای شهابی بود. نگو که از اول مرافعه آنجا بوده و در حالی که مرا کنار می کشید به عدیلی گفت: " ایشان از شاگردان خوب مدرسه هستند، اهل این حرفها نیستند. حتماً سوء تفاهمی پیش آمده. ... "

او در حالیکه اینها را می گفت، کلاه مرا برداشت، به سرم گذاشت و از در بیرون برد و راهی كرد. او در مورد چیزی که من در حین عصبانیت گفته بودم، حرفی نزد.

من بعد از بیرون آمدن از جلسه، از اینکه این حرف از دهنم درآمده بود، خجالت می کشیدم. با خود فکر می کردم، خوب شد که شهابی این حرفها را نشنیده است. لاکن بعد از ظهر که برای جلسۀ امتحان بعدی آمدم، دیدم که این حرف سر زبانها افتاده است. بچه ها تا مرا می دیدند، زیر لبی می گفتند: " آنجا تقلب گیرت نمی آید. ... " و عصر بعد از جلسۀ امتحان نیز معلمها که در دهلیز مسجد جمع شده بودند، از دیدن من شروع به خنده کردند. لابد آنها هم به شاهکار من می خندیدند.

در سال 1319 شمسی، مدتها قبل از امتحان کلاس نهم که ضمناً امتحانی برای انتخاب شغل معلمی هم بود، من تصمیم گرفته بودم که در دانشسرا2 اسم نویسی کنم. در آن زمانها دانشسرا پناهگاهی بود برای بچه هایی که امکان تحصیل آزاد را نداشتند. اینها برای اینکه بتوانند در مدت کوتاهی کاری پیدا کرده و به خانواده شان کمک کنند، در دانشسرا اسم نویسی می کردند. من از زمانی که در کلاسهای پایین تر درس می خواندم با حال و هوای دانشسرا آشنایی داشتم. جوانهایی که از تبریز و یا دیگر شهرهای آذربایجان در اینجا قبول می شدند، بعد از اتمام تحصیل بر اساس تعهدی که داده بودند، می بایستی در شهرها و یا قصبه های دور و نزدیك به معلمی مشغول می شدند. می توان گفت که در این سالها اگر چه سیاست فارس کردن آذربایجان در اینجا کم کم خودش را نشان می داد، اما هنوز خیلی شدید نشده بود. جوانهایی که دانشسرا را تمام کرده به شهرهای دیگر آذربایجان می رفتند، برای تفهیم کردن بهتر مطالب، حتی درس فارسی را هم به زبان ترکی توضیح می دادند. ولی دانشسرایی که من در سال 1319 شمسی در آن اسم نویسی کردم، از این لحاظ و لحاظ دیگر با دانشسرای قبلی فرق داشت. این فرق از زمانی شروع شد که دانشسرا از ساختمان کهنۀ چهار اطاقه به ساختمان مفصل و مجهز تازه اسباب کشی کرد. از آنجایی که این ساختمان به قسمت شبانه روزی مجهز بود، آنهایی را که شبانه روز در آذربایجان در آرزوی تسلط شوونیزم بودند، به خیال دیگری انداخته بود. آنها عوض دادن امکان مسکن به جوانان فقیر شهرستانی آذربایجانی، به جوانانی که از شهرهای مختلف فارس نشین آمده بودند، جای می دادند. در سالهایی که در دانشسرا مشغول به تحصيل بودم، دو نوع شاگرد در آنجا درس می خواندند. شاگردان فارس زبان که در قسمت شبانه روزی دانشسرا می ماندند و شاگردان آذربایجانی که روزها در دانشسرا درس می خواندند و شبها به خانه هایشان بر می گشتند. البته جوانانی که از مناطق فارس نشین آمده بودند، اکثراً از خانواده های فقیر بودند که از بد حادثه به اینجا پناه آورده بودند. برای همین بین آنها و بچه های آذربایجانی فرق چشمگیری وجود نداشت. لاکن مسئولین دانشسرا با سیاستی که در پیش گرفته بودند، باعث بوجود آمدن سوء تفاهم و تضادهایی بین این دو گروه می شدند. در کارهای روزانه به فارس زبانها برتری داده، با آنها مثل بچه های تنی و با آذربایجانی ها مثل بچه های ناتنی رفتار می کردند. از عیب و ایراد فارسها چشم پوشی کرده، مرتب سعی در پیدا کردن عیب و ایراد جوانان آذربایحانی بودند. حتی در خیلی از موارد آنها را غیر اجتماعی خوانده و با آنها رفتار زشتی داشتند. این رفتارها همان قدر که زشت بود، دور از حقیقت هم بود. خیلی از جوانان آذربایجانی از لحاظ اخلاق و رفتار نمونه و لایق معلم شدن بودند. در حالیکه بین دانشجویان فارس زبان تعداد کسانی که رفتار ناشایست داشتند، کم نبود. اگرچه بین اینها بعضی ها درس خوان بودند ولی خیلی هاشان به هیچ قانون و نظامی پایبند نبوده و حتی خیلی وقتها در میخانه های پاساژ3 و یا خانه های عمومی آنروز تبریز که «قره دام- داش»4 نامیده می شد، پلاس بودند. با اینکه در آذربایجان برای ثبت نام در دانشسرای تبریز به اندازۀ کافی داوطلب وجود داشت، معلوم نبود به چه علت این جوانان را از نقاط مختلف ایران از یزد، کرمان، کاشان و کرمانشاه به اینجا می آوردند. با توجه به رفتار این جوانها، بی شک و شبهه هدف از آوردن اینها به تبریز نمی توانست صادر کردن اخلاق باشد. هدف اصلی کمک به سیاست فارسیزه کردن جوانان آذربایجانی بود. این جوانان از دانشسرای تبریز فارغ التحصیل شده، با معلم شدن در مناطق دور و نزدیک آذربایجان، سعی در عوض کردن زبان مردم و بخصوص زبان بچه هایی را که درس می خوانند، می کردند. لاکن خنده دار بود که این کار در عمل نتیجۀ عکس داد. اینها بلافاصله بعد از تمام کردن دانشسرا از اینجا فرار کردند. رفتند و موقع فرار کردن هم نه دلخوشی فارس کردن آذربایجانیها، بلکه دلخوری تركی ياد گرفتن خودشان را برای آنهایی که سعی در فارس کردن آذربایجان داشتند، باقی گذاشتند. ما بومی ها، سال اول را با این وضعیت و در چنین شرایط اختناق پشت سر گذاشتیم. برتری دادن بی مورد و حمایت از بچه های فارس زبان باعث می شد که بعضی وقتها با این بچه ها اختلاف نیز پیش بیاید. این بحثها خیلی وقتها در محیط درس از مسائل کوچک شروع شده و به مسائل عمومی کشیده می شد. هر نتیجه ای که این بحثها داشت و یا نداشت، آنها بعد از آن در جائی جمع شده و سرود می خواندند. اکثراً آنها این سرود را می خواندند:

پر از مهر شاه است ما را روان        بدین کار داریم شاها توان

که جاوید بادا سر تاجدار                خجسته بر او گردش روزگار

ولی هنوز سال دوم دانشسرا شروع نشده بود که اوضاع کاملاً بهم خورد. در سوم شهریور سال 1320 شمسی قسمتهای شمالی و جنوبی آذربایجان از طرف قوای متفقین اشغال شد. آنهایی که پرچم شوونیزم را بلند کرده و هل من مبارز می طلبیدند، در یک چشم بهم زدن با چمدانهایشان فرار کردند. پایه های استبداد شل شده و ناله هایی که بیست سال در سینه ها حبس شده بود، تبدیل به فریاد شد.

وضع سیاسی مملکت کاملاً عوض شده بود. در سال دوم که شروع شده بود، بجز پنج شش نفر از بچه های فارس، بقیه فرار کرده و رفته بودند. آنهاییکه مانده بودند، این دفعه از تهران نه با شعار «مهر شاه» بلکه با نغمۀ دیگری برگشته بودند. آنها بعضی وقتها پنهانی يا آشکار این نغمه را سر می دادند:

از چه ای پست دون همت/ای مایۀ ننگ ملت/اکنون نداری بجز خواری و گرفتاری و غم/ مال ملت خوردی/جان عجب در بردی...

الان برای شبانه روزی نکردن بچه های آذربایجانی هیچ بهانه ای نمانده بود. ولی در دانشسرای تبریز هم مثل خیلی از موسسات دیگر هنوز هم فضای شوونیستی حفظ شده بود. مسئولان دانشسرا مدتی منتظر آنهایی که هرچه به دستشان رسیده بود برداشته و رفته بودند، ماندند. وقتی از برگشتن آنها نا امید شدند، به فکر تعطیل کردن قسمت شبانه روزی افتادند. چون روزنامه های بومی با این مسئله مشغول شدند، بالاخره مجبور به قبول کردن بچه های بومی در قسمت شبانه روزی شدند. بعد از اینکه به این کار مجبور شدند، تصمیم گرفتند که جهت قبول کردن چهل نفر  برای قسمت شبانه روزی که ظرفیت پنجاه نفر را داشت، کنکوری بگذارند!! چون این مسئلۀ کنکور بیخود و بی جا بود، داوطلبان اول تصمیم گرفتند که در آن شرکت نکنند، بعد هم تصمیم گرفتند که در آن شرکت کرده ولی ورقه ها را یا سفید برگردانند و یا به سوالها جوابهای غلطی بدهند. از بقیه خوب اطلاعی ندارم، ولی من در اکثر ورقه ها صفر گرفته بودم.

در سالهایی که ما در دانشسرا بودیم مدیر دانشسرا (و یا آنطوری که در آن سالها مد شده بود رئیس) علی دهقان بود. دهقان به روحیۀ شوونیزم که در آن سالها در همه جا و بخصوص در دانشگاه تهران حاکم بود، عادت کرده بود و سعی هم داشت که آن را به مرحلۀ عمل برساند. دهقان بین تمام مدیرانی که تا آنوقت دیده بودم، ازهمه لایق تر بود ولی با تمام قوا خودش را به شوونیزم فارس چسبانده بود. او با اینکه در آذربایجان بدنیا آمده بود و در گهواره با لالاییهای شیرین مادرش خوابیده و از بدو تولد با زبان مادری اش الفت گرفته بود، ولی از مدیری مدرسه گرفته تا مقام استانداری اش در هر جا که بود بر علیه زبان مادری و هویت ملی اش عمل کرده و از آنهایی شده بود که در رویاهایش خواب فارس زبان کردن آذربایجانی ها را میدیدند. مسئلۀ دهقان و روشنفکران آذربایجانی که مثل او بودند، همیشه فکر مرا بخود مشغول می کرد. چطور می تواند امکان داشته باشد که انسان به خونی که در رگهایش جاری است، به زبانی که با مادرش، با دختر و پسرش و با شریک زندگی اش صحبت می کند، اهانت کند و آنرا زبانی بنامد که فلان دولت یا حکومت برای ما به ارمغان آورده است. اگر دهقان در سالهایی که استاندار آذربایجان بود، به علت زیادی کار و یا به هر علت دیگری نتوانسته بود مناطق قره داغ، سراب، ساوالان، خلخال و یا جاهای دیگر آذربایجان را بگردد و لذا نتوانسته بود در آنجا انسانهائی را که نسل اندر نسل به این زبان صحبت کرده اند و در طول تاریخ آرزوهایشان، غمهایشان، خوشحالیشان و  حسرتهایشان را در قالب باياتیها، نغمه ها و مثلها بیان کرده اند، ببیند، حتماً در بچگی در سالهایی که در اطراف مراغه و ارومیه می گشته، از دور و نزدیک شاهد نمونه هایی زنده از این انسانها بوده است.

از مطلب دور شدم. از سالهایی که در دانشسرا درس می خواندم و از وقایعی که در آنجا اتفاق افتاد، صحبت می کردم. اولین سال تحصیلمان در دانشسرا، مسئول قسمت شبانه  معلم فارس زبانی بود بنام فخرالدینی. تدریس درسهای ادبیات و پداگوژی هم به عهدۀ او بود. اگرچه او هم اخلاق خاصی داشت، ولی صد بار بهتر از عدیلی بود. یکی از عادتهای او این بود که بین بچه ها در کلاس مناظره می گذاشت. چون در کلاس فارس زبانها در یک طرف و ترکها در طرف دیگری می نشستند، طبعاً مناظره بین این دو گروه انجام می گرفت. یک روز مناظره خیلی طولانی شد و بچه ها هرچه شعر در چنته داشتند، خواندند. و دیگر شعری برای خواندن نداشتند. یکی از فارس زبانها گفت:

- آقا شعر محلی هم میتوانیم بخوانیم.

- چرا که نه؟

یکی از آنها شعری از سنگسر و یا سمنان خواند. از او خواستند که شعر را به فارسی ترجمه کند. شعری زیبا و غنایی بود. از جمع ماها هم من گفتم:

- می توانیم ما هم شعر ترکی بخوانیم؟

فخرالدینی کمی سکوت کرد و بعد چون از پانزده بیست جفت چشمی که به او دوخته شده بود، خجالت می کشید، گفت:

- البته بخوانید. ولی نباید سیاسی باشد. باید غنایی باشد. من شنیده ام که اکثر اشعار آذربایجانی سیاسی هستند!! الان شما یک شعر بخوانید که اولش با «گ» شروع بشود.

نگاه بچه ها به من دوخته شد. من با آرامش خواندم:

گئچمه نامرد کؤرپوسوندن               قوی آپارسین سئل سنی

یاتما تولکو دالداسیندا                    قوی یئسین اصلان سنی

بعد شعر را به فارسی ترجمه کردم:

از روی پلی که توسط آدم نامرد ساخته شده، گذر مکن

حتی اگر با گذشتن از سیلاب غرق بشوی

پشت آدم روباه صفت پناه مگیر

حتی اگر شیر ترا بدرد.

فخرالدینی و بچه ها سر تا پا گوش بودند. بعد یکی از آنها شعرگیلکی را که با «ی» شروع می شد، خواند. شعر با «خ »تمام می شد و ما باید «خ » می آوردیم، باز نگاهها به طرف من بود. فخرالدینی گفت:

ـ همیشه که یک نفر نمی شود. یکی دیگری باید جواب بدهد.

یکی از ما که یادم نیست کی بود، به صدا آمد:

خوبان شهری بیز دئییریک               تاری ساخلاسین

مقصودوموز بودورکی                       بیزیم یاری ساخلاسین

(اگر ما می گوییم که خدا خوبان شهر را حفظ کند

منظور مان این است که خدا یار ما را حفظ بکند)

این دفعه اون طرف باید «ن» می آورد. یکی که نمی دانم کرمانشاهی و یا بختیاری بود، یک شعر خواند. الان ما باید «ش» می آوردیم. همه به هم نگاه کردند. ناچاراً باز من بصدا در آمدم:

شب هجران یانار جانیم                 تؤکر قان چشم گریانیم

اویادیر خلقی افغانیم                     قارا بختیم اویانماز می

این دفعه کسی ترجمۀ شعر را نخواست. مثل اینکه فارس و ترک همه آن را فهمیده بودند. حاضران در کلاس دست به قلم برده و می خواستند که آنرا یادداشت کنند. فخرالدینی وقتی این را دید، گفت: " مشاجره بس است. " بعد پرسید:

- شعر از چه کسی است؟

- " شعر از فضولی است." ولی نمی دانستم که شاعر کی زندگی کرده و کدام اثرها را نوشته است. کسی این را به ما یاد نداده بودند. حتی خود شعر را و این  که از فضولی است را یک روز در نانوایی وقتی که نان می خریدم از دوست صمیمی و برادر صیغه ای پدرم شنیده بودم.

توضیحات:

1- اشاره به سیستم ترور و وحشتی است که بعد از شکست جنبش 21 آذر و سرنگونی حکومت ملی آذربایجان، توسط نیروهای نظامی ارسال شده از تهران، بزرگ مالکان و لومپنهای قداره بند طرفدار سلطنت در آذربایجان بر قرار شده بود.

2- تاریخ دانشسرای تربیت معلم تبریز با مبارزۀ ملی- دمکراتیک ملت آذربایجان در ایران گره خورده است. در این دانشسرا - که اکثراً فرزندان خانواده های بی بضاعت تبریزی و شهرستانی که بخاطر فقر مالی از رفتن به دانشگاه صرف نظر کرده و با تحصیل در آنجا شغل معلمی را انتخاب می کردند- نسلی از انقلابیون که در محیط فرهنگی و اجتماعی آذربایجان نقش بی بدیلی بازی کردند، تربیت شدند. از همنسلان زنده یاد فرزانه که در این دانشسرا تحصیل کرده و شغل معلمی را انتخاب کرده بودند، می توان به محقق مشهور پروفسور حمید محمد زاده و نقاش برجستۀ آذربایجانی پروفسور علی مینائی اشاره کرد. این دو از فعالان نسل اول جنبش 21 آذر بودند. از فارغ التحصیلان نسل بعدی این موسسه می توان به پداگوک و نویسندۀ مشهور آذربایجان صمد بهرنگی اشاره کرد.

3- تا انقلاب بهمن 1357 شمسی که با پیروزی آن مشروب فروشی در ایران قدغن شد، اکثر میخانه های شهر تبریز در محلۀ «پاساژ» مستقر بودند. این محل در نوع خود شاید نظیری در تمام شهرهای ایران نداشت. پاساژ به غیر از چند خانوار ارمنی و مسلمان که کار اکثر آنها نیز اساساً تهیۀ مواد اولیه برای میخانه ها بود، سکنۀ دیگری نداشت،. تا چند سال قبل از انقلاب که چند بار و میخانۀ مدرن در گوشه و کنار شهر احداث شد، برای تبریزی ها «پاساژ» محلی برای خوشگذرانی محسوب می شد.

 

Breaking News





سورگونده گونئی آذربایجان (ایران) قلم انجومنی نین قورولوش ایل دؤنومو موناسیبتی ایله علمی سمینار: دیل، ادبیات و میللی شعور
فراخوان بنیاد زبان و فرهنگ آذربایجان ایران ـ کانادا

Joomla Templates and Joomla Extensions by JoomlaVision.Com

Contact Us

Joomla Templates and Joomla Extensions by JoomlaVision.Com