.jpg)
| PEN International |
| Promoting Literature, Defending Freedom of Expression |
|
از کتاب خاطرات استاد فرزانه / صدیقه عدالتی

فرشهائی که بافته می شدند همیشه 6 متری یعنی 2 در 3 بودند. چون زیر زمین مسکونی سقف ضربی پشت ماهی داشت، امکان نصب دستگاه بزرگتر مثلاً برای فرش 12 متری نبود و بافت فرش بعلت ریز بافت بودن و وسواس در بافت آن سه تا چهار ماه و حتی بعضاً زمان بیشتری می طلبید. یکبار که من نیز یواش ـ یواش گره انداختن را آموخته بودم، صاحبکار به عنوان اینکه فرش 6 متری مشتری ندارد و مشتری طالب فرش 12 متری است، پیشنهاد بافت یک فرش دوازده متری را داده و میزان دستمزد را اندکی بیشتر از دو برابر دستمزد فرش شش متری تعیین کرد. کارگران نصب دستگاه آمدند. دستگاه 6 متری را برچیدند و بجای آن دستگاه 12 متری را برافراشتند. ولی این دستگاه جدید تقریباً یک سوم فضای زیرزمین را بخود اختصاص داده و عملاً امکان نشستن در یکی از اضلاع کرسی را از بین برد. فضای زیرزمین که قبلاً تنگ بود، تنگ تر شد. خود دستگاه هم نه بصورت قائم بلکه بشکل مایل نصب شد.
برادرم «اصغر» چهار سال بعد از من چشم به دنیا گشوده بود. بهمان اندازه که من آرام و بی قیل و قال بودم، او چابک، پرهیاهو و سرزنده بود و مادرم همواره این دلهره و نگرانی را داشت که نکند بچه با شیرین زبانی و حرکات خوش آیند خود از «بد نظر» آسیب و زوال پذیرد. نصب دستگاه جدید فرش فضای چرخش، نشست و برخاست اصغر را تنگتر کرده بود و بهمین دلیل تنگ شدن فضا بیش از همۀ ما او را ناراضی و عاصی کرده بود.
علاوه بر این مادر که خودش نیز از ورود این مهمان نا خوانده و جا گرفتنش در صدر خانه ناراضی بود، به بچه می گفت: "این فرش را که در این دستگاه خواهیم بافت، مال خودمان خواهد بود و کارش که تمام شد خانه خودمان را با آن فرش خواهیم کرد. بعد از آن همه مان و مخصوصاً تو از شر این گلیم و نمد خلاص خواهی شد و تو آزادانه بهر طرف که خواستی جولان خواهی داد."
بچه با شنیدن این سخنان تا حدودی آرام می شد و حتی در موارد لازم خرده فرمایشهای بافنده ها را که مثلاً آب خوردن می خواستند، انجام می داد و یا باز کردن کلافها و گلوله کردن آنها را به عهده می گرفت.
بافت فرش 12 متری که از اوایل پائیز آن سال آغاز شده بود، در اواخر تابستان سال بعد خاتمه یافت. شهریور همان سال می بایست اصغر به مدرسه می رفت. او دفتر دستکی برای خود تهیه دیده و سعی می کرد حروف الفبا را فرا بگیرد. هر وقت فرصتی پیش می آمد او به عشق فرش که زمینۀ سبز و گل بوته های منقسش منظرۀ زیبای یک چمن گلکاری شدۀ برجسته ای را در برابر چشم مجسم می ساخت، جست و خیز کرده، به هوا پریده و گونه هایش گل می انداخت.
کار بافت فرش که تمام شد، یک روز برای دادن پرداخت و پائین آوردن آن از دستگاه آمدند. قرار شد که فردای آن روز برای بردن آن بیایند. مادر که از دادن وعدۀ واهی به بچه اش آگاه بود و می دانست که بچه اش بردن فرش را تحمل نخواهد کرد، قبل از آمدن آدمهای صاحبکار او را به خانۀ یکی از همسایه ها برده و به او می سپارد كه بچه را آنجا طوری سرگرم کنند که به یاد خانه نیفتد.

فرش را که از دستگاه باز کرده بودند، به حیاط آورده و در سکوی عریض آن پیش پا باز کردند. یکی از آنها عرض و طول فرش را می سنجید و دیگری از پشت فرش رجها، گره ها و بافت را بررسی کرده و زیر لب می گفت :"الحق که حلالشان باشد." من برای نهار از مدرسه برگشته بودم. فرش مثل چراغ نور می داد و تصویر آن در شیشه های پنجره هايی که به حیاط باز می شدند، انگار شعله می کشید. فرش را بعد از تا کردن بستند و برای بردن آماده کردند. تو نگو که اصغر در خانۀ همسایه صداهای نا آشنائی از خانه خود می شنود و بی آنکه به زن همسایه چیزی بگوید، سراسیمه بیرون آمده و تا از در خانه مان - که آنرا برای بردن فرش باز گذاشته شده بودند- داخل می شود با دیدن فرش بر کول باربر داد می زند: "مادرم کو، مادر کجاست؟" و چون جوابی نمی شنود جلو می آید و با حلقه کردن هر دو دست به ساقهای باربر مانع رفتن او شده و می گوید: "این فرش مال ماست. آنرا تو کجا می خواهی ببری؟ مادرم گفته که ما آن را برای خانۀ خودمان بافته ایم." بهر ترتیبی بود بچه را آرام می کنند و پدر بناچار می گوید: "پسرم فرش مال ماست. آنرا می برند در عروسی پسر حاجی بیندازند و بعداً بر می گردانند." هر چند دروغ مصلحت آمیز پدر دروغ مصلحت آمیز مادر را تکمیل کرد، لاکن بچه با نگاههای ناباورانۀ خودش دروغ مصلحت آمیز آنان را گناه نا بخشودنی دانسته و حالت قهرآمیز به خود گرفته بود. هنگام خروج از در حیاط یکی از دو کارشناسی که برای ارزیابی فرش و بردن آن آمده بودند، بر گشته و به مادر گفته بود: "قسم به آنکه که باورش داری، برای این بچه اسپند دود کن!" مادر با شنیدن این حرف حالش دگرگون شد. من کتابهايی را که در دست داشتم به یک سو انداخته، دویدم تا برای مادرم قنداب بیاورم. او اندکی بعد که به خودش آمد، گفت: " آن مرد چشمانش زاغ بود و بچه ام را چشم زد." اصغر چند روزی مثل اینکه از همه قهر کرده باشد، یک کلمه هم با هیچ کس حرف نزد و بچه ای که بهمه جا شعلۀ زندگی و شادی می تابانید، روز بروز افسرده تر و پژمرده تر شد. از درمانهای سنتی افاقه حاصل نشد و او را به دکتر بردند. دکتر بعد از یک معاینۀ سطحی گفته بود: " شما او را دیر آورده اید. بند دل بچه پاره شده است!"
بچه پیش چشممان مانند شمع آب شده و خاموش گشت. یک شب طرفهای صبح صدای ضجۀ مادر و خواهرها را شنیدم. بغض گلویم را می فشرد و دانه های اشک دامن پیراهنم را خیس می کردند. برای اولین بار با واقعیت خشن و تلخ مرگ آشنا شدم. آن بچۀ پر شور و شاداب و برانگیزندۀ حیات و امید و محبت را به این سادگی از دست دادن اصلاً به ذهنم خطور نمی کرد. اما این فاجعه روی داده بود. از دست دادن عزیزی، که هنوز حق زیستن داشت ولی ما را رها کرده و می رفت، مرا در این باره به اندیشه وا داشت. نتوانستم خودداری کنم و خود را به اتاق روبرو که جسد بی جان اصغر در زیر شال ترمه ای در گوشۀ اتاق جای داده شده بود، انداختم. پدر با چهره ای مغموم قرآن می خواند و مادر با دیدن من سریع از جایش بلند شده و مرا به اتاقی که در آن خوابیده بودم، برگرداند و گفت: " اصغر تو را خیلی دوست داشت. تو نباید گریه کنی. چون روح معصوم او آزرده می شود." من خواب آلود سر به بالین نهادم و نمی دانم کی به خواب رفتم.
صبح خورشید دمیده بود که بیدار شدم و سراغ پدر را گرفتم. گفتند که او قبل از اذان صبح از خانه بیرون رفت و گفت: " تا من برنگشته ام سر و صدا نکنید." من در آن لحظه و در فرصتهای بعدی دربارۀ رفتن بیموقع پدر در آن برهه و سفارش او که تا من برنگشته ام شما با گریه و ندبه در و همسایه را به اینجا نکشانید، اندیشیدم. قراین و امارات را به نظر آوردم و فهمیدم که مرد نیک نفس چون هیچگونه تنخواهی نداشت که بتواند هزینۀ خاکسپاری جگر گوشۀ خود را تأمین کند، رفته بود تا بتواند از یکی از آشنایان پولی قرض بکند.
مادر مرا با اصرار راهی مدرسه کرد. ولی من به مدرسه نرفتم و با حالت قهر آلود کنار جاده نشستم. او که نگران بود از پشت سر آمده و با دیدن من گفت: " لازم نیست به مدرسه بری، همینجا باش تا من از مدرسه اجازه بگیرم و برگردم." بعد از بازگشت او با هم به خانه برگشتیم. خانه بی سر و صدا بود و پریشانی غم آلودی بهمه جا سایه افکنده بود.
بعد از پایان مراسم سوگواری مادرم اعلام داشت که دیگر فرش نخواهد بافت و برای بیرون بردن دستگاه فرش بافی از خانه پافشاری کرد. لیکن تو نگو که پدر به صاحبکار قول داده که لنگه قالی را با همان طرح خواهد بافت. این بگو مگوی بی سابقه و غیر قابل باور ما بین پدر و مادر باعث شد که مادرم آخر سر حرف قطعی را بزند: "اگر این دستگاه اینجا باشد، من یک ساعت هم توی این خانه نخواهم ماند." پدر که با یک رنگی ایلاتی مادر کمابیش آشنایی داشت، با شنیدن این حرف از کوره در رفت و گفت: "حالا که اینطوره من هم این خانه را به آتش می کشم تا بسوزد و خاکستر شود." و بعداً ظاهراً برای یافتن نفت به داخل خانه رفت و اندکی بعد با چراغ نفتی و فندک برگشت. نفت را از بالای پله ها به پایین پاشید و تا خواست که فندک بزند، پیش دستی کردم و با یک خیز فندک را از دستش قاپیدم و تا پدر به خودش بیاید آنرا از بالای دیوار به باغچۀ همسایه پرت کرده و به پدر که به قصد ستاندن فندک متوجه من شده بود، گفتم: "پدر، اینجا تنها مال شما نیست، ما هم در آن حقی داریم." این حرفها را در حالیکه گلویم می سوخت و اشک از چشمانم فرو می ریخت با صدای بغض آلودی ادا کردم. آنها جرأت جلو آمدن را نداشتند. یک لحظه به قیافه پدر و مادر نگریستم. قیافۀ هر دو در اوج عصبانیت، رقت انگیز بودند... ( به نظر می رسد که در اینجا جمله و یا جملاتی از قلم افتاده اند. ـ ویراستار) ... با جهش محکمی خود را به هفت تیر رساندم. آنها هر دو هاج و واج بسوی من روی آوردند و من مجال ندادم و هفت تیر را با تمام توان پرتاب کردم. هفت تیر از دیوار گذشت و به باغچه ای که در همسایگی بود، افتاد. آنها هر دو همزمان مرا بغل کرده و اشکهایشان با اشکهای من قاتی شده و پیراهن مرا خیس کرد. غائله خاتمه یافت. آنها خیال کرده بودند که من با قاپیدن اسلحه قصدی نسبت بخودم دارم.
آرامش برقرار شد و هر کس دست و روی خود را شسته و در گوشه ای نشست. بعداً پدر خطاب به من گفت: "پسرم، من و مادرت از تو ممنونیم. (در مدت ده سال این اولین بار بود که او به من ابراز امتنان می کرد. او به تشکر از بچه های خود اعتقاد نداشت.) تو امروز نشان دادی که از من یکی عاقلتری. حالا تو هرچه بگویی همان خواهد بود." من گفتم: "پدر، شما در مورد برچیدن کارگاه فرشبافی به مادر حق بدهید. به نظر من عامل عمدۀ مرگ دردآور اصغر همین کارگاه فرشبافی است. پدر، این منم که باید حالا حالا ها از تو بیاموزم. مرگ غیر قابل تصور اصغر همۀ ما را مکدر و بهانه گیر ساخته است. اگر پولی در بساط داشتیم، خیلی بجا بود که شما و مادر به یک سفر می رفتید. ولی حیف!... اما اگر اجازه بدهید، می خواهم سؤالی را که مدتهاست مرا عذاب می دهد و هر وقت می خواهم آنرا به یکی از شما ها بازگو کنم، در گلویم گیر می کند..." پدر پیشدستی کرد و گفت: "پسرم، هرچه می خواهد دل تنگت، بگو! "
من لحظه ای درنگ کردم. حالا که فرصت بدست آمده بود، سعی می کردم کلمات مناسبی برای گفتن مطلبی که سالها - از شش، هفت سالگی- دلم را فشرده بود، پيداكنم. با خودم گفتم هرچه باداباد:
ـ " مرا خواهید بخشید که گنده تر از دهانم حرف می زنم. شما تا کی می خواهید همینطوری بچه درست کنید؟" آنها هاج و واج بهم نگریستند و بعد نگاههای حیرت زده خود را به من دوخته و مادر با من و من گفت: ـ ـ پسرم، بچه را ما درست نمی کنیم، آن را خدای مهربان به ما عطا می کند.
ـ به نظر می رسد که شما از کرم خداوند راضی و خرسندید. چون هر بار که نوزاد جدیدی به دنیا می آورید، مرا می فرستید که به پدر مژده بدهم که نوزاد پسر است و صحیح و سالم به دنیا آمده است. ظاهراً پدر هم از این مژده خوشحال می شود. می خواهم بپرسم آیا شما عطابخشی را می شناسید که بخشش خود را پایمال کند؟ بعضی از عطیه های خدا چرا می میرند؟
باز مادر جواب داد:
ـ خوب آن هم مشیت خداست! اصلاً این حرفها چیه می زنی؟ اینها را تو مدرسه یادت می دهند؟ عجب دور و زمانه ای شده، جل الخالق!
ـ مادر شما تصور کنید در مدرسه یادم داده اند. می خواهم بدانم چرا خدا عطایای خود را پس گرفته؟ مگر اینها چه گناهی کرده بودند؟ مگر ندیدی مرگ اصغر داشت زندگی ما را زیر و رو می کرد؟ شما که با این خدا تا این حد نزدیک هستید، چرا نمی طلبید که با هر بچه ای که عطا می کند، اندکی هم اسباب رفاه و آسایش بفرستد...
مادر اینبار به ضرب المثلها متوسل شده و گفت:
ـ پسرم، تو بچه ای، برو پی بچگی ات. حالا کار به آنجا رسیده که دیگر گنجشک نوزاد به گنجشک بزرگتر از خودش پند می دهد. دوشاب خریدیم، مربا از آب درآمد. (ضرب المثل آذربایجانی ـ ویراستار) اگر یکبار دیگر از این حرفها بزبان بیاری، شیرم را حلالت...
پدر حرف او را قطع کرده و گفت: "پسرم، تو آشفته ای، پاشو برو بیرون، آبی به صورتت بپاش، کمی قدم بزن..." با این حرفها از اتاق بیرون جستم. اولین بار بود که در مقابل پدر و مادرم می ایستادم.
بعد از آن دیگر خدا مولود تازه ای را به ما عطا نکرد و بعد از هشت سال مادرم آخرین پسر و ته تغاری خانواده را که جان همۀ افراد خانواده برایش در می رفت، را به دنیا آوردند.
بعد از این ماجرا پدر مرا بیشتر تحویل می گرفت و مادر نیز حریم مرا نگه می داشت. من هم به نوبۀ خود تصمیم گرفتم در هر فرصتی و به خصوص در تعطیلی مدارس برای کمک به هزینۀ زندگی کار کنم و این کار را با کار در کارگاههای فرشبافی آغاز کردم. چون میزان دستمزد دریافتی از فرشبافی بسیار ناچیز بود، در کنار آن برای افراد بی سواد که عزیزی در سفر داشتند، نامه می نوشتم. به بچه هایی که در فراگیری الفبا دچار مشکل بودند، کمک می کردم. در باغات میوه چینی کرده و به کار دستفروشی، خشت زنی و کار در ساختمانهای شخصی و اداری پرداختم. اشتغال به انواع کارها فرصتهای مناسبی را برای من فراهم می آورد که ارتباط بیشتر و عمیقتری با مردم اعماق جامعه داشته، از آنها بیاموزم و دربارۀ آنها بیندیشم. غالباً از خودم می پرسیدم این روحیۀ باور به تقدیر چطوری و از کی جسم و جان این مردم را تسخیر کرده و آنها را از نیروی اندیشه و ادراک بی بهره ساخته است؟