| PEN International |
| Promoting Literature, Defending Freedom of Expression |
|
رضا اغنمی

سودابه اردوان، خشونت و تجاوز، حتا آثار روانی هتک حرمت از زندانی را به طرح و گلدوزی و مجسمه ها واگذاشته، در واقع تصویرهای بیجان است که در سراسر کتاب باخواننده حرف میزند وفلاکت های زندان را نقل میکند. هر تصویر، انبانی از درد و مصیبت و سندی ست از سقوط انسان، درهاویه برزخی که دستاربندان چپاولگر در ازای بهشت موعود نگهبانی اش را برعهده گرفته اند! و دراین رویاروئی ست که مؤلف با ایمان به «ذات جوشان هنر»، به مقابله برمیخیزد. اندیشه و بیان را مکتوب میکند، با خطوط شکسته و درهم و انحناهائی نشسته برچهره ها؛ پلشتی های حاکمان را به نمایش میگذارد .
درمقدمه میخوانیم:
" کتابی را که درپیش روی خود دارید قسمتی از خاطرات هشت ساله من درزندان جمهوری اسلامی ایران است .... نقاشی ها عمدتا به دو سال آخر برمیگردد. قبل از آن، یعنی درشش سال اول زندگی من درزندان تمام طرح ها و نقاشی ها و کاردستی هایم توسط زندانبانان ضبط و نابود شده است .... هیچکسی به آزادی خود اززندان امیدی نداشت. ... فکر چاپ کتاب نقاشی از زندگی ما درآن زمان شاید رؤیائی بیش نبود. اما ما ناامید زندگی نمیکردیم. به شوخی به هم میگفتیم «آرزو برای زندانیان عیب نیست".
کتاب به مادر و تمامی پدر ومادرهای زندانیان دیگر تقدیم شده حتا به آنهائیکه قبل ازملاقات فرزندانشان چشم از جهان فرو بستند. باعکسی از مادر دل شکسته که دراثر فشار روحی به سکته قلبی گرفتار و از دنیا رفته، و نویسنده با چنین بزرگداشتی بذر خاطرهء انسانی و سپاس پر عاطفه خود را از همان نخست بردل خواننده میافشاند.
قبلا اشاره کردم، که در «یادنگاره های زندان» آنکه بیشتر از زندان ودردها و شکنجه هاصحبت میکند و حوادث را شرح میدهد تصویرهاست. اگر چه نثر روان سودابه و چاشنی های پخته و پر مضمونش درکنار تصویرها به فهم روایت هاکمک کرده ؛ با این حال آن که بیشتر خواننده را مجاب میکند هنرنمائیهای تجسمی ست که سودابه به کار گرفته؛ آن هم با وسایل اولیه. عشق به خلاقیت و ضبط حوادث، در ظلمت و تنگنای زندان را نباید دست کم گرفت. باور به آرمان های انسانی و نیروی مقاومت نسلی به شدت ضربت خورده؛ آتش فشان فعلاساکن و خاموش که قبل از انفجار، فصلی از روانکاوی خشونت را شکل خواهد داد و تغییرات شگرف سیر اندیشه و اندیشه گری را با مؤلفه هایی دیگرکه درحال شکل گرفتن است؛ عرضه خواهد کرد. نمونه وار بگویم که بذرهایش، همان نیروی آسیب دیده است وبچه هایی که با انقلاب رشد کردند و همین سودابه و سودابه ها و هزاران زندانی دیگر که درمیان خوف و هراس و امید، پیامها را به بیرون منتقل میکند. درنظراو موقعیت و مکان مهم نیست. مهم ضبط حوادث و ارسال پیام است و آگاهی مردم. دلبستگی برای آماده کردن طرح دربین آن همه تواب و سخن چین و زندانبان، جز ایمان به مردم چه انگیزه ای میتواند داشته باشد؟. میداند که در زندان هرلحظه رشته حیات آدمی، بین مرگ و زندگی درنوسان است. ذات زندان را میفهمد و خشونت و اهرم های قدرت را میشناسد. با ابزار قدرت غالب یعنی: زندان، خشونت و فرمان کشتار دسته جمعی آشناست به همین سبب، دراین کتاب از ضعف و ناله و نفرین خبری نیست.

وقتی چهره مادر را در نخستین صفحات کتاب دیدم با آن وقار و نگاه معصومانه و مصمم ش، به نظرم رسید که او نیز قربانی شده ایست به وسعت تاریخ، مثل هزاران مادر داغدیده دراین سرزمین که دربستر خونین سلطنت فقها؛ چهره درنقاب خاک کشیدند. مادر، انگار روح پایدار دخترش، چشم در چشم تصویرها دارد و به سودابه نیرو میدهد. لبخند است یا شگفتی؟ که برصورتش پهن شده. هرچه هست امید است و امید آفرین به انتظار دگرگونی، تا سودابه ها؛ زندان و زندانبان ها و جباران را رسوا کنند. سند جنایت دستاربندان را به جهانیان ارائه دهند. فجایع حکومت را که با چپاول بی امان میراثهای زیرزمینی، چشم و گوش وجدان های بیدار دنیا را مهر و موم کرده است؛ به گوش مجامع بین المللی و نهادهای یاری دهنده برساند.
سودابه شرح دستگیری خودرا این گونه روایت میکند:
"حدود ساعت چهارصبح درشیشه ای بزرگ راهرو خانه مان با صدای مهیبی به لرزه درمیآید. ... نوزده شهریور سال شصت است ... لحظاتی بی حرکت دررختخوابم میمانم. دراتاق باز میشود و پاسداری با اسلحه وارد میشود و به طرف من میآید. میگویم ازاتاق بیرون برو تامن بلندشوم و لباس بپوشم. دور بر را نگاهی میکند و از اتاق بیرون میرود. ... پاسدار کلاشینکف به دستی حرکات و سکنات مارا زیر نظر دارد. انگشت اش بر روی ماشه است. قیافه آدم های بیسواد و دهاتی را دارد. با لحن دلسوزانه ای میگوید چرا این کارها را میکنید؟ ... پس از تفتیش کامل ساختمان و جمع و جورکردن مدارک جرم، از جمله چند کتاب و غارت اشیاء قیمتی (بخصوص طلا وپول نقد چشمهایمان را با تکه تکه کردن پرده صاحبخانه میبندند. دستور میدهند خانه را ترک کنیم. ... اتوبوس به مقصد میرسد. پیاده میشویم. چشمانمان بسته است صدای قرائت قرآن و موعظه از بلندگوها به گوش میرسد. وارد ساختمانی میشویم و بدن ما را تفتیش میکنند. ... وارد سلولی میشوم. چشم بندم را کنار میزنم .پنج نفر دیگر قبل از من درآنجا هستند. همه دورم جمع میشوند و میخواهند از اخبار بیرون مطلع شوند و هم چنین مرا بشناسند. اول خودشان را معرفی میکنند.
من معلم هستم . یکی ازشاگردانم مرا به اینجا آورده شوهرم نیز اینجاست و یک بچه پنج ساله درخارج از زندان دارم – من مریم طالقانی هستم .دختر آیت الله طالقانی. ... نگاهم به سوی زن مسنی میرود که حرف نمیزند. میگویند: او مادر بیژن جزنی است. صص 13 - 9
در رژیم اسلامی ورود بدون اجازه به خانه ها و هرگونه تجاوز به حریم شخصی از اختیارات چماقداران است. البته قانون اجازه چنین کاری را نمیدهد. ولی فرق زیادیست بین قانون و اختیارات چماق. در رژیم های استبدادی، چماق یعنی قانون. چماق، بدوی ترین قانون جنگل، اعتبار همیشگی خودرا درکشور ما حفظ کرده است. حکومتها همیشه از چماق سود برده اند. فرقی هم نمیکند شاه باشد یا شیخ! سلطنتی باشد یا جمهوری؟ چماق، برای تضمین قدرت غالب، از ضروریات است، و قانون، برای تدریس دردانشگاه ها روی کاغذ و لای کتابها! به حکم چماق است که پاسدار مأمور، بدون اجازه وارد اتاق خواب سودابه میشود. و درعین تفتیش خانه طلا و پول نقد را جلو چشم صاحب مال غارت میکند بدون کمترین شرم و حیا! چماق، تنها آلت سرکوب نیست. نقش اصلی چماق سلب حیثیت انسانیست و زدودن حیا از فطرت آدمیزاد؛ ویرانی شرف و اخلاق. تبهکاری، در ذات چماق است. چماق دراندک مدت هرنوع رذالت و پلشتی را به صورت عادت قابل تحمل میکند. چماقدار، تجاوز و چپاول و هرنوع پستی و خودفروشی را ثواب میداند مخصوصا که فتوای مذهبی را هم در آستین داشته باشد؛ که استوارترین پشتوانه ایمانی اوست. سودابه از دوران مدرسه با نوع دیگری از این ویژگیهای اجتماعی آشنائی دارد. وقتی برای کار نقاشی به نقاشان قالی دربازار تبریز مراجعه میکند، همه جا چماق مردسالاری را میبیند.
" ... خانواده ام همیشه نگران آن بودند که با رفت و آمد من به دکان های فرش فروشی مردم پشت سر دخترشان حرف دربیاورند و چون نمیخواستند نزد دوست و آشنا سرشکسته شوند، سعی میکردند مرا ازکارم باز دارند و من با سماجت تمام میخواستم به آن ها ثابت کنم که از آن حاجی بازاری های رند و متعصب قوی تر هستم و مردتر!" ص7
با چنین روحیه قوی و سازنده است که میگوید :
"ثروتمندترین نقاش دنیا هستم از لحاظ داشتن مدل و چهره های گوناگون. و فقیرترین نقاش دنیا از لحاظ نداشتن وسایل نقاشی، یک مداد و یک دفتر چهل برگی خط دار." ص27.
سودابه با این اراده محکم و با طراحی چهره های آنها سرگرمشان میکند. سعی میکند به آنها بفهماند که شور زندگی را باید ادامه داد.از سیمین هژبر تعریف میکند «سیمین دربازجوئی هایش و زیر شکنجه به شدت مقاومت میکند. همه این را میدانند و بعد از اعدامش خیر میآورند که تا آخرین لحظه حیاتش روحی سرشار از زندگی داشته و برای مادر پیری که با او در یک سلول پانتومیم زن های حزب الهی را اجرا میکرده است و باعث خنده و نشاط او بوده است.» ص 28
خواننده از روحیه قوی و پرنشاط دختران زندانی که به دست دژخیمان و تنها به خاطر دگراندیشی اعدام میشوند و در بهار عمر دردل خاک به خواب ابدی میروند، غرق حیرت میشود. این حس اعتماد و دست شستن از زندگی را نمیتوان دست کم گرفت. ایمان به آرمانهای فکریست که سرود گویان مرگ اجباری را میپذیرند.
" مرگ برخمینی !
زنده باد آزادی !
.... صدایی که فقط از سر درد است وانگار دیگر از گلوی انسانی خارج نمیشود. کاملا حالت طبیعی خود را از دست داه و شنیدنش هرانسانی را ریش میکند. ... هنوز اندکی از این صداها نگذشته که دوباره صدای رگبار به شکل هولناکی به گوش میرسد و بالاخره تک تیرهای آخر به عنوان تیر خلاص هستند که به هر زندانی زده میشود. ... همه درکابوس مرگ سر به بالش میگذاریم و میخوابیم ... من تا صدو هشتاد دو شمردم. من تا صد و هشتاد و هشت شمردم . من تا صد و هفتاد و پنج. پس میانگین صد و هشتاد است. روزنامه عصر این رقم را تأیید میکند." ص 26
پایه های جمهوری اسلامی با چنین جنایتهای وحشیانه قدرت میگیرد. جهانیان درمقابل این کشتارها سکوت میکنند. جلادان و سوداگران، برای شکار جوانان، اوباشان و موتورسواران را بسیج میکنند. برای اثبات شقاوت؛ آن هم درمحیط دانشجوئی، دانشجوی معترض را از طبقه بالا الله اکبرگویان به وسط خیابان پرت میکنند و قهقهه میزنند تا عصیانگران، فریاد توحش و سبعیت دستاربندان را بشنوند و مرعوب شوند. سکوت کنند و راه اطاعت پیش گیرند. راهی که قرنها پدران رفتند و درغفلت و جهل و جنون غنودند. وارثان نیزباید مطیع و منقاد شوند! از بزرگان نیز سفارش رسیده که راه رستگاری در طاعت و بندگی ست.
در زندان قزلحضار با شهرنوش پارسی پور و مادرش خانم والا که از حرمت خاصی بین زندانیان برخوردار است، هم سلول میشود. شهرنوش به خاطر درگیری با تواب ها و رئیس زندان ممنوع الحرف شده. نمیتواند با کسی حرف بزند ولی سودابه میگوید که میخواهد با او خرف بزند. ولی معلوم نمیکند حرف زده یانه؟
سودابه نیز مثل سایر خاطره نویسان زندان دل خونی از تواب ها دارد. حتا یک جا اشاره کرده که بدون حضور تواب ها کار زندانبان و بازجویان و شکنجه گران با مشکلات فراوانی مواجه میشد.
اسفبارترین بخش این کتاب نیز مثل همه خاطرات زندانی های جمهوری اسلامی، شکنجه های روانی و غیر انسانی زندانیهاست که با ترفندهای به مانند « ... تخت های سه طبقه را به شکل خوابیده گذاشته اند و جای کوچک وسط آن را قبرمینامند.بچه هارا بعد ازارعاب و کتک های شدید درداخل آن ها قرار میدهند. درطول روز همه درآنجا باید چشم بند بزنند و بنشینند. شب را نیز در همانجا بسر میبرند. کسی حق حرف زدن ندارد. یا سکوت محض است و یا صدای قرآن و سخنرانی آخوندها با صدای بلند ... بعد از آنکه عده ای در واحد بریدند حال روانی بدی پیداکردند، آنهارا واداربه مصاحبه های وحشتناک کردند. نها درمصاحبه هایشان داد میزدند و گریه میکردند و از فساد اخلاقی و سیاسی خود حرف میزدند. ... حقیقت نلخی است که قبولش مشکل ست. کسانی بریده اند که برای من سمبل مقاومت بودند ... » صص 91- 90
دولتمردان و دستگاه آلوده قضائی، به ویژه بازجویان رژیم تا به امروز نتوانسته اند این حقیقت را دریابند که دینداری به ریش و حجاب مربوط نیست. خداشناسی و داشتن اعتقاد دینی، بی نیازازتبلیغ و بلندگوست. رواج تظاهرات حکومتی به دینداری، کلاهبرداری و نیرنگبازیست که امروزه قانون شده. رسمیت پیدا کرده و از پایه های اصلی سلطنت فقها را تشکیل داده است. حکومت هراندازه که در تشیید این مقولات تلاش کند، آب درهاون کوبیدن است. به خصوص که از منظر اجتماعی «حکومت ستیزی» یکی از مبانی عقیدتی و تجربی در فرهنگ سیاسی ایران است. که بنا به روایت تاریخ، آبشخور اولیه از اندیشه فقیهان بوده. طنز تاریخ است که تخم های حرامین و ویرانگر به بارنشسته. سنگ های پرت شده به سوی دگراندیشان در قرون ماضیه، امروزه به طرف خودشان برگشته. تهی شدن انبوه مردم ازباورهای دینی و ترویج لاابالیگری و توسعه بناهای مسجد و حسینه و زورچپان کردن مذهب دولتی آن هم با فشار شکنجه و تفنگ، از این مقولات است.
تاریخ، هنوز تبلیغات گسترده هیتلر را فراموش نکرده است.

(کاری زیبا از سودابه اردوان)
آلودگی تمام عیار در این گنداب ماده پرستی تا بدانجا پیش رفته که انگار، مفهوم تقوا و شجاعت مایه شرم و ننگینی شده و خیل فرزانگان آن چنان گرفتار رعب حاکم شده که میدان را به فریبکاران و سوداگران وانهاده اند! بی گمان درهیچ دوره ای ازتاریخ این مردم، تظاهر به مذهب به این حد آلوده به ریاکاری رایج نبوده که حتا برای تنبیه یک شهروند معترض او را در توی قبر تاریک آن هم با چشم بند زندانی کنند تا به اسلامی که رهبر و دار و دسته جنایتکار و چپاولگرش مدعای نیابت آن را دارند؛ هدایت شود! فرض که چنین قربانی درمانده با مغزشوئی های کشنده مسلمان شد، مسلمانی رهبرخواسته. توی حسینیه پای منبر گریه کرد و سینه زد؛ جامعه چه انتظاری از چنین شکنجه دیده روانی میتواند داشته باشد؟ نسل علیل و بیمار را چگونه باید تحمل کند. برای چه تحمل کند؟ آنها چگونه و باکدام سلامت نفس وارد اجتماع مشوند؟ آیا این شیوه های جاهلیت و بنده واری زیستن و اطاعت کردن از یک فرعون مدرن؛ بازتولید خفقان های تاریخی نیست که از نسلهای دور، به ارث رسیده تا به امروز. و اگر نیست پس جهل و غفلت کهنه و پیرانه را سبب چیست؟
"دختر توابی دربند ماست که اسمش فرنوش است. قبل ازآن که اورا ببینم راجع به او خیلی چیزها شنیده ام. ازجمله این که موقع شکنجه مادرش با بازجوها و شکنجه گرها همکاری داشته. ازمادرش جای پسرش را میخواستند." ص 81
سال ها پیش در کتاب خاطرات جاسوسی که به غرب پناهنده شده بود خوانده بودم که در دوران استالین، در روسیه جوانی پدرش را به خاطر مقداری گندم و سیب زمینی که به خواهر نیازمندش داده بود، لوداده و در مقابل انظار عمومی پدرش را تیرباران کرده بودند. موقع مطالعه آن کتاب، هرگز به فکرم نمیرسید که چنین حوادثی در کشور ما، آن هم توسط پیروان دین مبین اسلام رخ خواهد داد!
سودابه، از دخترجوانی که دراثر بازجوئیها و فشارهای روانی دائما درحال گریه است میگوید: « ... پس ازمدتی جریان بازجوئی هایش رابا صدای بلندبرای همگان دربند بازگو میکند و اینکه چگونه میخواستند به او تجاوز کنند و او مقاومت کرده است. همه تعریفهایش با گریه است. همه به جای تلویزیون به او نگاه میکنند « ... یکباره نقش یک زن فاحشه را به خود میگیرد که میخواهد خود و خانواده اش را از فقر نجات دهد. ... این زن شرف داره، چون فقط تن خودش رومیفروشه، خیلی شرف داره نسبت به این تواب هائیکه آدمها را میفروشن. اینها بیشرف هستند ... آدم. دوستانشونو میفروشند تا خودوشون رو نجات بدن و های های گریه سر میداد.» صص 94 – 92
و شگفتا دراین فضای نفرت و خفقان، آخوندی که برای پند و موعظه زندانیان به زندان آمده میپرسد «چرا همه شیفته کتاب های صمد بهرنگی شده بودند.» ص 95
هر صفحه از این کتاب، روایتگر دردهای جوانان و بازخوانی چندمین باره ایست از گذشته های دور و عارضه های استبداد که هنوزهم حضوردارد. چهره ها، مومیائی شدگانی هستند انگار از اعماق تاریخ، با نگاهی بیرمق و پردرد؛ سرگذشت این سرزمین را ورق میزنند. مجموعه ای از مزدکیان، سلاخی شده ساسانیان؛ بازمانده هایی از کشتار عرب و مغول و تیمور و سنی کشی های صفویه! و کشتار زندانیان سیاسی سال های اخیر که شاهکاری بود از تجدید چندین باره تاریخ دراین سرزمین؛ و یادآور کشتار مزدکیان! مگر انگیزه ها یکسان نبود؟
روح سرشار از امید سودابه را باید ستود. از اندوه و شکنجه های خودش کمتر میگوید اما از همبندانش و به همینگونه، ظلمت و وحشت زندان را به مخاطب منتقل میکند.اما تابلوها، با اندوهی خاموش خواننده را تسکین میدهد. لحظاتی در هنر جوشان سودابه غرق میشود از تماشای تابلوها و سیاه قلم ها و گلدوزی های هنرمندانه با آفرینش فضای کوبیستی و گاه، رنگهای درهم و نا همگون با سایه روشن هائ رنگ باخته درخود فرو میرود و درآینه خیال سر از تالارهای رم و پرسپولیس درآورده در گشت و گذاری با آفریده های سودابه میغلتد که درسکوت محض حرف میزنند. دردها و شکنجه و حقارت های ماسیده به روی کاغذرا به جانت میریزند. ناله هارا میشنوی با چهره های بغض آلود، که ازدیوارهای سراسر زندانِ وطن گذشته از بالاسر تالارهای ویران شده؛ نابودی استبداد را فریاد میکشد.
امتیاز دیگر این کتاب دراین است که:سودابه، تنها، دردهای زندانیان را کانون بحث و فحص قرار داده با تصویرهای جاندار و گویایش. میکوشد درکنار شلاق و زنجیر وشکنجه، از ناهنجاری ها و پراکندگی های فکری هم بگویدو موانع آزادی و آزاد اندیشی را یادآوری کند. گلدوزی های طریف و تماشای زیبائیهای طبیعت با آن همه رنگ های ناهمگون ولی شادی آفرین، آن روی سکه دردهاست که دربندهای تاریک زندان نیز میتوان با خلاقیت و اندیشیدن؛ دراین رودخانه همیشه جاری اجتماع شنا کرد و پیش رفت. سودابه از این منش ها برخوردار است. با هنر و افکار روشن و دیدگاه های گسترده و ژرف ش خواناست. همینقدر که ازفضیلت قلم و هنر دور نمیشود و با تواضع، درد مشترک زندانیان را صرفنظر از وابستگی سازمانی و عقیدتی؛ یکسان مطرح میکند و تصویر واقعی از زندان و زتدانبانان اسلامی را به نمایش میگذارد؛ قابل حرمت است و جای سپاس دارد.
سودابه، از غیبت مادر نگران است. دراضطراب و دلواپسی تصمیم تازه خود را اینگونه شرح میدهد:
روزهای ملاقات است که سودابه کتاب «پیرمرد و دریا» اثر «ارنست همیگوی» را میخواند. مادر که در همه ملاقاتها حاضر میشد این بار نیامده و غیبت غیر منتظره اش، او را مضطرب کرده. « ... پیرمرد احساس میکند که قلاب اش سنگین شده ... ماهی بسیار بزرگی را صید کرده است ... آخ اگر مادرم دراین سری آخر ملاقات بیاید من دوباره زنده میشوم، تا عمر دارم ممنونش خواهم بود، یعنی می آید؟ ... ماهی بزرگ شروع به عتاب میکند. پیرمرد، مبارزه را با آخرین توان خود ادامه میدهد. ... اما وقتی دقت میکند میبیند این ماهی است که او را به طرف قعر دریا میکشاند. به طرف مرگ و نیستی. ... ملاقات ها تمام شده ... نمیتوانم نیامدن مادرم را به ملاقات، عادی تلقی کنم. حسی دارم که به من میگوید ... تو از دست داده ای آن کسی را که به تو نیرو می داد. ... رو به ساحل میروم جلومردان زشت، آن زندانبانان عاری از هر حس انسانی. تعهدنامه ام را امضا میکنم تا شاید مدتی کوتاه هم که شده پیش او باشم.» صص 39 - 138
"یادنگاره های زندان" از معدود خاطره های عبرت آموز است که درنهایت شجاعت و صداقت، سرنوشت پایانی خود را که به آزادی اش می انجامد؛ به صراحت مینویسد. : «تعهد میکنم که با هیچ "گروهکی" فعالیت نکنم و اگر کردم به اشد مجازات محکوم شوم.» و کتاب بسته میشود.